<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>

<rss version="2.0" 
   xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#"
   xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/"
   xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
   xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
   xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
   xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
   >
<channel>
    <title>Sun Of Tisfoon - دل‎نوشته</title>
    <link>http://suntisfoon.ir/</link>
    <description>دست نوشته هاي نرگس خرقاني</description>
    <dc:language>fa</dc:language>
    <generator>Serendipity 1.5.2 - http://www.s9y.org/</generator>
    <pubDate>Sun, 29 Aug 2010 20:40:54 GMT</pubDate>

    <image>
        <url>http://suntisfoon.ir/templates/default/img/s9y_banner_small.png</url>
        <title>RSS: Sun Of Tisfoon - دل‎نوشته - دست نوشته هاي نرگس خرقاني</title>
        <link>http://suntisfoon.ir/</link>
        <width>100</width>
        <height>21</height>
    </image>

<item>
    <title>ذکر یک خاطره و یک تجربه</title>
    <link>http://suntisfoon.ir/index.php?/archives/141-unknown.html</link>
            <category>دل‎نوشته</category>
    
    <comments>http://suntisfoon.ir/index.php?/archives/141-unknown.html#comments</comments>
    <wfw:comment>http://suntisfoon.ir/wfwcomment.php?cid=141</wfw:comment>

    <slash:comments>17</slash:comments>
    <wfw:commentRss>http://suntisfoon.ir/rss.php?version=2.0&amp;type=comments&amp;cid=141</wfw:commentRss>
    

    <author>nospam@example.com (نرگس خرقاني)</author>
    <content:encoded>
    &lt;div&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 51, 102);&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-large;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Times New Roman;&quot;&gt;&lt;strong&gt;تجربه ای؛ نفرت انگیز در کودکی و لذت بخش در بزرگسالی&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: medium;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
دقیقا یادم نیست آخه یک سالم بود. اما پدرم می گه موهات نیاز داشت تقویت بشه. برای همین من و برد سلمونی مردونه و موهامو ماشین کرد. اون موقع همه چیز برام عجیب بوده و فقط با تعجب به سرم که شبیه به جوجه تیغی خارخاری شده بوده دست می کشیدم. البته این و هم پدرم می گه. من که خاطرم نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
اما داستان به همینجا ختم نشد. حدودا چهار سالم بود که برای دومین بار منو کچل کردن! این بار دیگه جنبه تقویت و درمان نداشت بلکه جنبه تنبیه داشت. آخه من و داداشم هر دو موهای فرفری داشتیم و مدتی بود مرتبا با هم دعوا می کردیم بعد هم موهای همو می کشیدیم و جیغ می زدیم. مادرم از این کارهای ما جونش به لبش رسیده بود. پدرم ماموریت بود. یک روز که پدربزرگم اومده بود خونه ما و دعوای من و داداشم و دید به مادرم پیشنهاد داد که سر هر دوی ما رو ماشین کنه تا دیگه از شر جیغ های گوش خراش ما راحت بشه!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt; &lt;br /&gt;&lt;a href=&quot;http://suntisfoon.ir/index.php?/archives/141-unknown.html#extended&quot;&gt;ادامه مطلب &quot;ذکر یک خاطره و یک تجربه&quot;&lt;/a&gt;
    </content:encoded>

    <pubDate>Mon, 23 Aug 2010 22:44:34 +0100</pubDate>
    <guid isPermaLink="false">http://suntisfoon.ir/index.php?/archives/141-guid.html</guid>
    
</item>
<item>
    <title>این روزها</title>
    <link>http://suntisfoon.ir/index.php?/archives/139-unknown.html</link>
            <category>دل‎نوشته</category>
    
    <comments>http://suntisfoon.ir/index.php?/archives/139-unknown.html#comments</comments>
    <wfw:comment>http://suntisfoon.ir/wfwcomment.php?cid=139</wfw:comment>

    <slash:comments>14</slash:comments>
    <wfw:commentRss>http://suntisfoon.ir/rss.php?version=2.0&amp;type=comments&amp;cid=139</wfw:commentRss>
    

    <author>nospam@example.com (نرگس خرقاني)</author>
    <content:encoded>
    &lt;div&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 128);&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Times New Roman;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-large;&quot;&gt;&lt;strong&gt;از جشنواره بیرجند تا ساخت فیلم کوتاه&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: medium;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style=&quot;font-size: medium;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma;&quot;&gt;بعضی اوقات حرف برای گفتن و نوشتن زیاده اما وقت کمه و نمی شه نوشت. تو این مدت همین اتفاق برای من افتاد. فرصتم برای به روز کردن وبلاگم خیلی کم بود. حتی حضورم در خانه هم بسیار کم بود و مادرم شاکی بود که پس کی تو را ببینم و برایم چای بریزی!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
از دوستان چه پنهان که طی چند ماه گذشته تغییر و تحولات زیادی برایم پیش آمده است. با دو نفر از دوستان دفتر کار راه انداخته ایم. دقیقا روز 8 تیر ماه بود که دفترمان را تحویل گرفتیم و قصد راه اندازی یک موسسه فرهنگی هنری را داریم. البته خودتان خوب می دانید که گرفتن مجوز و کارهای اداری چه مصیبتی است. خصوصا تعطیلات عجیب و غریب و غیر منتظره که هر از گاهی پیش می آید خودش به اندازه کافی کار را عقب می اندازد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
در پست قبلی به جشنواره خاوران اشاره کردم در آن جشنواره هر دو فیلمنامه ام تقدیر شد و قول هایی هم در ارتباط با ساخت هر دو فیلمنامه ام گرفته ام که دیگر کم کم باید پیگیر باشم. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;div&gt;&lt;img src=&quot;http://www.persiancarpetguide.com/Oriental_Rugs/Persian_Rugs/Birjand_Rugs/images/Birjand_05.jpg&quot; alt=&quot;&quot; style=&quot;width: 567px; height: 425px;&quot; /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;div&gt;نمایی از منطقه تاریخی بیرجند که بیشتر اطراف قلعه این شهر است&lt;/div&gt; &lt;br /&gt;&lt;a href=&quot;http://suntisfoon.ir/index.php?/archives/139-unknown.html#extended&quot;&gt;ادامه مطلب &quot;این روزها&quot;&lt;/a&gt;
    </content:encoded>

    <pubDate>Thu, 05 Aug 2010 18:41:29 +0100</pubDate>
    <guid isPermaLink="false">http://suntisfoon.ir/index.php?/archives/139-guid.html</guid>
    
</item>
<item>
    <title>ملاقات با یک دوست قدیمی و باقی قضایا</title>
    <link>http://suntisfoon.ir/index.php?/archives/137-unknown.html</link>
            <category>دل‎نوشته</category>
    
    <comments>http://suntisfoon.ir/index.php?/archives/137-unknown.html#comments</comments>
    <wfw:comment>http://suntisfoon.ir/wfwcomment.php?cid=137</wfw:comment>

    <slash:comments>11</slash:comments>
    <wfw:commentRss>http://suntisfoon.ir/rss.php?version=2.0&amp;type=comments&amp;cid=137</wfw:commentRss>
    

    <author>nospam@example.com (نرگس خرقاني)</author>
    <content:encoded>
    &lt;div&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 51, 102);&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Times New Roman;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-large;&quot;&gt;یک پست باز هم فوتبالی!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: medium;&quot;&gt;یک روز تعطیل یک دوست قدیمی بهت زنگ بزنه و بگه اومده تهران و تو هتل منتظره که ببینت. چه خبر خوبی! اونقدر خوب بود که با سر خودم و رسوندم هتل بلوار تا دوست خوب دوره پیش دانشگاهی و دبیرستانم و ببینم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
شاید بگید وسط این هم پست فوتبالی یادی از یک رفیق دوره تحصیل چه ربطی به فوتبال داره؟ باور کنید که خودش آخر فوتباله. به یاد روزهای خوشی که من و نازی سر فوتبال چه کل کل ها که با دیگران نکردیم. دو تا استقلالی 3 آتشه که کاپشن آبی می پوشیدیم و می رفتیم مدرسه از تو راه کل کل های تمام نشدنی ما شروع می شد تا سر کلاس! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
خوشم اومد که من و نازی همیشه با هم تفاهم داریم چون صحبت از باخت آرژانتین شد و نازی گفت: &amp;quot;دلم خنک شد نرگس جون حالم از این مارادونا و ادا و اطوارهای مسخره اش به هم می خوره.&amp;quot; من هم گفتم: باخت آرژانتین به اندازه یک آیس پک خوشمزه توت فرنگی شاید هم یک بستنی بزرگ شاتوت یا یک بستنی پر خامه طلاب مشهد تو این هوای داغ تابستون چسبید! (هوس بستنی کردم) نازی هم شدید با من موافق بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
من و نازی ریاضی خوندیم اما بحث فوتبال زیاد داشتیم. چه اشکالی داره که بچه های ریاضی فوتبالی باشن. نازی ظاهرا از من بیشتر فوتبالی شده چون فوتبال بخشی از زندگی شخصیش هم شده. چند تا پست قبل به حسن کامرانی فر تنها نماینده ایران تو جام 2010 اشاره کردم و اینکه همسرش دوست صمیمیه منه. نازی همون دوست قدیمی و صمیمیه که امروز دیدنش حسابی منو سورپرایز کرد. دو سالی می شد که ندیده بودمش. پسرش داریوش خیلی بزرگ شده بود. فکر کنم زبان انگیسیش از من بهتر باشه. در کل بچه خیلی باهوشیه. قرار شد دوست پسرم باشه! هر چند که به من می گفت خاله نرگس! اون هم مثل مادرش یک آبی دوست تمام عیاره. البته این عشق آبی بودن ما هیچ تاثیری روی همسر دوستم نداره. یک موقع فکر بد نکنید. یک داور کاملا بی طرفه اینو که می گم صادقانه است. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt; &lt;br /&gt;&lt;a href=&quot;http://suntisfoon.ir/index.php?/archives/137-unknown.html#extended&quot;&gt;ادامه مطلب &quot;ملاقات با یک دوست قدیمی و باقی قضایا&quot;&lt;/a&gt;
    </content:encoded>

    <pubDate>Sat, 10 Jul 2010 01:08:49 +0100</pubDate>
    <guid isPermaLink="false">http://suntisfoon.ir/index.php?/archives/137-guid.html</guid>
    
</item>
<item>
    <title>یک پست قاطی پاطی!</title>
    <link>http://suntisfoon.ir/index.php?/archives/136-!.html</link>
            <category>دل‎نوشته</category>
    
    <comments>http://suntisfoon.ir/index.php?/archives/136-!.html#comments</comments>
    <wfw:comment>http://suntisfoon.ir/wfwcomment.php?cid=136</wfw:comment>

    <slash:comments>23</slash:comments>
    <wfw:commentRss>http://suntisfoon.ir/rss.php?version=2.0&amp;type=comments&amp;cid=136</wfw:commentRss>
    

    <author>nospam@example.com (نرگس خرقاني)</author>
    <content:encoded>
    &lt;div&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Times New Roman;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-large;&quot;&gt;&lt;strong&gt;خوشحالم ... بعدا می گم!&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: medium;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
اول از همه اینکه برزیل جونم با اقتدار همینطور داره حریفان و ناک اوت می کنه. یک کم کری فوتبال: حالالای لای لالای لالای برزیل قهرمان می شه/ تیمه ما قهرمان می شه/ تیمه ما قهرمان می شه/ برزیل قهرمان می شه....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
اما جدای از اینکه به خاطر برزیل خوشحالم به خاطر یک موضوع دیگه هم خوشحالم. روز 8 تیر یک اتفاق خیلی مهم و خوشحال کننده برام پیش اومد که به قول سنجد: (بعدا می گم، هه) از شوخی گذشته دیروز وبلاگم قطع بود یه جورهایی هم خودم از ذوق زیاد مارس بودم. ولی دیگه امروز موقعش بود تو وبلاگم یه چیزی بنویسم.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt; &lt;br /&gt;&lt;a href=&quot;http://suntisfoon.ir/index.php?/archives/136-!.html#extended&quot;&gt;ادامه مطلب &quot;یک پست قاطی پاطی!&quot;&lt;/a&gt;
    </content:encoded>

    <pubDate>Wed, 30 Jun 2010 21:31:27 +0100</pubDate>
    <guid isPermaLink="false">http://suntisfoon.ir/index.php?/archives/136-guid.html</guid>
    
</item>
<item>
    <title>باز هم تولدم مبارک!</title>
    <link>http://suntisfoon.ir/index.php?/archives/128-!.html</link>
            <category>دل‎نوشته</category>
    
    <comments>http://suntisfoon.ir/index.php?/archives/128-!.html#comments</comments>
    <wfw:comment>http://suntisfoon.ir/wfwcomment.php?cid=128</wfw:comment>

    <slash:comments>48</slash:comments>
    <wfw:commentRss>http://suntisfoon.ir/rss.php?version=2.0&amp;type=comments&amp;cid=128</wfw:commentRss>
    

    <author>nospam@example.com (نرگس خرقاني)</author>
    <content:encoded>
    &lt;div&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; style=&quot;width: 153px; height: 304px;&quot; src=&quot;http://suntisfoon.ir/uploads/narges.sunlight.jpg&quot; /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 51, 102);&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Times New Roman;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-large;&quot;&gt;&lt;strong&gt;یادی از خاطرات کودکی&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
سال گذشته به بهانه تولدم از آرزوهایم در دوره نوجوانی نوشتم امسال می خواهم به قبل تر برگردم یعنی زمانی که آرزوهایم و زندگی ام چیزی فراتر از رویاهای شیرین و زودگذر کودکانه نبود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
نمی خواهم از خودم تعریف کنم. اما در مقایسه با خیلی از بچه ها من در دوره کودکی بسیار آرام بودم. شیطنت های خاص خودم را داشتم اما فرزند ارشد بودن باعث شده بود که همیشه خودم را مسئول بدانم. یک جورهایی فکر می کنم من زودتر بزرگ شدم. البته به تجربه متوجه شدم که همیشه بچه بزرگ خانواده مجبور است که عاقل تر از خواهر و برادر بعد از خودش باشد. اما هر چه کوچکتر بودن و خصوصا ته تغاری، این شرایط را فراهم می کند که هم بتوان لوس بازی درآورد و هم اینکه فرصت بیشتری برای کودک ماندن فراهم باشد! هر چند که استثناء هایی هم وجود دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
مادرم همیشه می گوید که از نظر او و پدرم من همیشه بزرگ بودم و عاقل و بنابراین خیلی به من اطمینان داشته اند. دوست نداشتند که من اشتباه کنم و تازه باید الگوی خوبی هم برای بقیه می بودم! واقعا قبول کنید که وظایف سنگینی داشته ام و با وجود یک سری محسنات فرزند بزرگ بودن دردسرهایش کم نیست!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;و اما خاطرات کودکی ...&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt; &lt;br /&gt;&lt;a href=&quot;http://suntisfoon.ir/index.php?/archives/128-!.html#extended&quot;&gt;ادامه مطلب &quot;باز هم تولدم مبارک!&quot;&lt;/a&gt;
    </content:encoded>

    <pubDate>Thu, 29 Apr 2010 23:26:00 +0100</pubDate>
    <guid isPermaLink="false">http://suntisfoon.ir/index.php?/archives/128-guid.html</guid>
    
</item>
<item>
    <title>این روزهای من</title>
    <link>http://suntisfoon.ir/index.php?/archives/126-unknown.html</link>
            <category>دل‎نوشته</category>
    
    <comments>http://suntisfoon.ir/index.php?/archives/126-unknown.html#comments</comments>
    <wfw:comment>http://suntisfoon.ir/wfwcomment.php?cid=126</wfw:comment>

    <slash:comments>22</slash:comments>
    <wfw:commentRss>http://suntisfoon.ir/rss.php?version=2.0&amp;type=comments&amp;cid=126</wfw:commentRss>
    

    <author>nospam@example.com (نرگس خرقاني)</author>
    <content:encoded>
    &lt;div&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;گاهی اوقات خواندن یک متن از یک وبلاگ در آدم چنان انرژی ایجاد می کند که خارج از تصور است و این بار برای من خواندن وبلاگ دوست اینترنتی امروز و همکلاسی دیروزم همین اثر را داشت. منظورم وبلاگ &lt;a onclick=&quot;javascript: pageTracker._trackPageview(&#039;/extlink/www.idea-nikzad.blogspot.com/&#039;);&quot;  href=&quot;http://www.idea-nikzad.blogspot.com/&quot;&gt;ن ی ک ز ا د &lt;/a&gt;و بهاریه جالبش است. که چه خوب و روان از آنچه برایش طی روزهای گذشته پیش آمده نوشته است. توصیه می کنم به وبلاگش سری بزنید. قلم من ببخشید کیبورد من را که راه انداخت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;فصل بهار و آلرژی&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
فصل بهار است و خواب آلودگی همراه با آن. به قول یکی از بچه های فیس بوکی بهار فصل خوبیست برای اینکه بهانه خواب آلودگی بیاوریم! خصوصا اگر مشکل آلرژی باشد. از 11 سالگی آلرژی بهاری من آغاز شد و بر خلاف طالع متولدین اردیبهشت که می گویند عشق گل و طبیعت هستند من فراری بودم از هر چه گل است و اگر به طبیعت می رفتم ترجیحا جایی باشد که از گرد گل و درختان در امان باشم. اما از زمانی که آمدم تهران آلرژی ام در فصل بهار به طرز باورنکردنی کاهش یافت! (گاهی حتی فراموشش می کنم) ظاهرا هوای آلوده تر به مذاق من سازگارتر است. البته برخی علت را رطوبت بیشتر هوای تهران در مقایسه با مشهد می دانند.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt; &lt;br /&gt;&lt;a href=&quot;http://suntisfoon.ir/index.php?/archives/126-unknown.html#extended&quot;&gt;ادامه مطلب &quot;این روزهای من&quot;&lt;/a&gt;
    </content:encoded>

    <pubDate>Fri, 16 Apr 2010 21:31:56 +0100</pubDate>
    <guid isPermaLink="false">http://suntisfoon.ir/index.php?/archives/126-guid.html</guid>
    
</item>
<item>
    <title>بهاریه من</title>
    <link>http://suntisfoon.ir/index.php?/archives/121-unknown.html</link>
            <category>دل‎نوشته</category>
    
    <comments>http://suntisfoon.ir/index.php?/archives/121-unknown.html#comments</comments>
    <wfw:comment>http://suntisfoon.ir/wfwcomment.php?cid=121</wfw:comment>

    <slash:comments>20</slash:comments>
    <wfw:commentRss>http://suntisfoon.ir/rss.php?version=2.0&amp;type=comments&amp;cid=121</wfw:commentRss>
    

    <author>nospam@example.com (نرگس خرقاني)</author>
    <content:encoded>
    &lt;div&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; style=&quot;width: 434px; height: 413px;&quot; src=&quot;http://suntisfoon.ir/uploads/sakura.sunlight.jpg&quot; /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&amp;#160;&lt;span style=&quot;color: rgb(51, 51, 153);&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Times New Roman;&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-large;&quot;&gt;سال نو خجسته باد&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;یک رکورد جدید&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
فکر کنم رکورد شکستم! در چه زمینه ای؟ یا بهتره بگم چه موردی! فقط قول بدین که نخندین! در زمینه تمیز کردن اتاقم واقعا رکورد شکستم. سه روز طول کشید!!! به قول برادرم هتل هیلتون زودتر از این کار تمیز کردنش تموم می شد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
سال پیش خیلی اتاق تکونی درست و حسابی نداشتم و بنابراین امسال در واقع جبران دو سال شد! البته یکی از دلایل طولانی شدن این اتاق تکونی طرح ساماندهی وسایلم بود. (یک کم شبیه مسئولین صحبت کنم!) منظورم یک کوه روزنامه، مجله، کاغذ و کتاب که برای مرتب کردنشون بعضی اوقات دچار سرسام می شدم. واقعا ساماندهی اینها خیلی سخت تر از طرح های ساماندهی شهرداریه! نکته جالب اینجا بود که کلی از وسایل گم شده من پیدا شد.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt; &lt;br /&gt;&lt;a href=&quot;http://suntisfoon.ir/index.php?/archives/121-unknown.html#extended&quot;&gt;ادامه مطلب &quot;بهاریه من&quot;&lt;/a&gt;
    </content:encoded>

    <pubDate>Sat, 20 Mar 2010 02:08:31 +0000</pubDate>
    <guid isPermaLink="false">http://suntisfoon.ir/index.php?/archives/121-guid.html</guid>
    
</item>
<item>
    <title>به بهانه یک ساله شدن وبلاگم</title>
    <link>http://suntisfoon.ir/index.php?/archives/116-unknown.html</link>
            <category>دل‎نوشته</category>
    
    <comments>http://suntisfoon.ir/index.php?/archives/116-unknown.html#comments</comments>
    <wfw:comment>http://suntisfoon.ir/wfwcomment.php?cid=116</wfw:comment>

    <slash:comments>30</slash:comments>
    <wfw:commentRss>http://suntisfoon.ir/rss.php?version=2.0&amp;type=comments&amp;cid=116</wfw:commentRss>
    

    <author>nospam@example.com (نرگس خرقاني)</author>
    <content:encoded>
    &lt;div&gt;&lt;img src=&quot;http://suntisfoon.ir/uploads/banner-top.sunlight.jpg&quot; style=&quot;width: 603px; height: 133px;&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;div&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Times New Roman;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-large;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 128);&quot;&gt;وبلاگم یک ساله شد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: medium;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
یک دفعه یادم افتاد &amp;quot;ای وای تولد وبلاگم را فراموش کردم&amp;quot;! بله دوستان وبلاگم یک ساله شد به همین زودی انگار همین دیروز بود که هم زمان با جشنواره نوشتن در آن را آغاز کردم. جشنواره دوره قبل با مطلبی درباره فیلم تهمینه میلانی شروع کردم. دقیقا 12 بهمن ماه بود. البته قبل از آن یک گفتگو با محمد زرین دست است که آن را چند سال قبل با این کارگردان گرفتم و طراح وبلاگم به عنوان شروع کار یکی از مطالبم را از اینترنت گرفته بود و در وبلاگم قرار داده بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
از نظر بسیاری وبلاگ نویسی کار آدم های بیکار است. اما برای من نوشتن به شکلی دوستانه و به دور از تکلف های نوشتاری نشریات معمول راهی است برای اینکه حالم بهتر شود، دستم برای نوشتن گرم شود و خلاصه خیلی مسائل دیگر. در کل وبلاگ نویسی را خیلی دوست دارم. هیچ تصور نمی کردم روزی وبلاگم جزئی از زندگی من شود!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt; &lt;br /&gt;&lt;a href=&quot;http://suntisfoon.ir/index.php?/archives/116-unknown.html#extended&quot;&gt;ادامه مطلب &quot;به بهانه یک ساله شدن وبلاگم&quot;&lt;/a&gt;
    </content:encoded>

    <pubDate>Fri, 19 Feb 2010 18:14:36 +0000</pubDate>
    <guid isPermaLink="false">http://suntisfoon.ir/index.php?/archives/116-guid.html</guid>
    
</item>
<item>
    <title>به استقبال جشنواره فیلم فجر</title>
    <link>http://suntisfoon.ir/index.php?/archives/102-unknown.html</link>
            <category>دل‎نوشته</category>
    
    <comments>http://suntisfoon.ir/index.php?/archives/102-unknown.html#comments</comments>
    <wfw:comment>http://suntisfoon.ir/wfwcomment.php?cid=102</wfw:comment>

    <slash:comments>13</slash:comments>
    <wfw:commentRss>http://suntisfoon.ir/rss.php?version=2.0&amp;type=comments&amp;cid=102</wfw:commentRss>
    

    <author>nospam@example.com (نرگس خرقاني)</author>
    <content:encoded>
    &lt;div&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: medium;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://suntisfoon.ir/uploads/44581-53202.sunlight.JPG&quot; style=&quot;width: 310px; height: 400px;&quot; alt=&quot;&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Times New Roman;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-large;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 51, 102);&quot;&gt;&lt;strong&gt;آخرش منو می دزدن! &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: medium;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
هر سال هم زمان با جشنواره ها و دیر آمدن من به خانه مادرم می گوید: &amp;quot; آخرش تو این شهر تهرون تو رو می دزدن!&amp;quot; بعد هم کلی نصیحت که شب ها سعی کن زودتر بیای خونه. من هم کلی توضیح می دهم که مسیر رفت و آمدم چه طور است و اتوبوس بی آر تی و تاکسی خطی و خلاصه اینکه مادرم را توجیه می کنم که اینقدر نگران نباشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
اما راستش با مکانی که برای برگزاری جشنواره فجر امسال در نظر گرفته شده است فکر کنم این گفته مادرم دیگر صحت پیدا کند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
چند ماه پیش و پس از تغییر و تحولاتی که در مدیریت سینمایی کشور پیش آمد اعلام شد که جشنواره فجر امسال هم به مانند سال گذشته در سینما فلسطین برگزار می شود. با شنیدن این خبر نفسی به راحتی کشیدم که مسیر رفت و آمد به جشنواره حتی تا دیروقت هم برای من مشکل ساز نخواهد بود. حداقل از مسیر سینما صحرا خیلی برایم بهتر بود. اما ناگهان زمزمه هایی مبنی بر تغییر مکان جشنواره فیلم فجر شنیده شد و با توجه به اینکه این روزها برج میلاد به همه جشنواره ها مراد می دهد و نمی دانم این چه مدی است که همه جشنواره ها را در برج میلاد برگزار می کنند این اپیدمی به جشنواره فجر هم رسید و اعلام شد که امسال جشنواره در برج میلاد است!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
راستش از زمانی که این خبر را شنیدم عزا گرفتم که اگر در آخرین سیانس فیلم خوبی بود چه باید کرد؟ تقریبا می توان گفت دو سیانس آخر دردسر ساز است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
با نگاهی به نوع معماری برج میلاد و ساختمان های اطراف آن تنها نتیجه ای که می توان گرفت این است که این ساختمان ها تنها برای افراد ماشین دار طراحی شده است و برای امثال اینجانب که محروم از اتومبیل شخصی هستیم رفت و آمد در آن با اعمال شاقه است. بازگشت از آنجا در آخر شب هم که خود حدیث دیگری است. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt; &lt;br /&gt;&lt;a href=&quot;http://suntisfoon.ir/index.php?/archives/102-unknown.html#extended&quot;&gt;ادامه مطلب &quot;به استقبال جشنواره فیلم فجر&quot;&lt;/a&gt;
    </content:encoded>

    <pubDate>Sat, 23 Jan 2010 12:04:43 +0000</pubDate>
    <guid isPermaLink="false">http://suntisfoon.ir/index.php?/archives/102-guid.html</guid>
    
</item>
<item>
    <title>سفر به مشهد بعد از بیشتر از دو سال</title>
    <link>http://suntisfoon.ir/index.php?/archives/99-unknown.html</link>
            <category>دل‎نوشته</category>
    
    <comments>http://suntisfoon.ir/index.php?/archives/99-unknown.html#comments</comments>
    <wfw:comment>http://suntisfoon.ir/wfwcomment.php?cid=99</wfw:comment>

    <slash:comments>19</slash:comments>
    <wfw:commentRss>http://suntisfoon.ir/rss.php?version=2.0&amp;type=comments&amp;cid=99</wfw:commentRss>
    

    <author>nospam@example.com (نرگس خرقاني)</author>
    <content:encoded>
    &lt;div&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Times New Roman;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 51, 102);&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-large;&quot;&gt;&lt;strong&gt;اگر شله با کرم و سوسک پخته می شد!&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: medium;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
به روز کردن وبلاگ هم نیاز به وقت و هم حوصله دارد. مواردی که مدتی است من نسبت به گذشته کمتر دارم. گاهی با خود می گویم کاش شبانه روز بیشتر از 24 ساعت بود. مثلا 48 ساعت! البته این روزها دل و دماغ و نوشتن هم نیست. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
در مشهد که خبری نبود به قولی شهر در امن و امان بود و هیچ خبری در شهر نبود. اما در تهران انگار خبرهای ناراحت کننده زیاد بوده که بیشتر حوصله آدم را برای نوشتن کم می کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
دوست ندارم در مورد مسائل ناراحت کننده بنویسم. می خواستم در این پست در مورد فیلم مستندی که کار کردم بیشتر بنویسم، اما ترجیحا توضیحات مفصل را به بعد موکول می کنم. فقط همین را بگویم که خوشبختانه کار به خوبی پیش رفت. مشکلاتی هم بود که اینها فکر کنم وجودش در هر کاری عادی است و اگر نباشد عجیب است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
خوشبختانه مجلس شله پزان خوبی پیدا کردم که فکر کنم در ایران بی نظیر باشد. اگر دوستان مشهدی مجلس شله پزان با 72 دیگ به من معرفی کردند من این ادعای خود را پس می گیرم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
تصویربرداری بیشتر در شاندیز در نزدیکی مشهد بود چون شله پزان آنجا بود. در ساخت این فیلم متوجه شدم که شله یک غذای مختص روستای طرقبه بوده است و در آنجا در مراسم عزاداری پخته می شده. کم کم این غذا به شاندیز و مشهد هم رسیده و در حال حاضر به غذای مشهدی معروف است. به هر حال این فیلم برای خودم هم یک کار تحقیقی بود! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
به نظرم غذا هم جزئی از فرهنگ مردم هر منطقه است و بیشتر دانستن درباره اش می تواند جالب توجه باشد. مثلا تا به حال فکر کرده اید که چرا مردم جنوب غذاهایشان خیلی تند است؟ من که به شخصه به سختی می توانم غذای جنوبی ها را بخورم و یا مردم شمال در پخت غذا از سیر خیلی استفاده می کنند. همه این مسائل در نوع خودش جالب است.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt; &lt;br /&gt;&lt;a href=&quot;http://suntisfoon.ir/index.php?/archives/99-unknown.html#extended&quot;&gt;ادامه مطلب &quot;سفر به مشهد بعد از بیشتر از دو سال&quot;&lt;/a&gt;
    </content:encoded>

    <pubDate>Mon, 04 Jan 2010 00:13:47 +0000</pubDate>
    <guid isPermaLink="false">http://suntisfoon.ir/index.php?/archives/99-guid.html</guid>
    
</item>
<item>
    <title>باز هم فیلمسازی</title>
    <link>http://suntisfoon.ir/index.php?/archives/98-unknown.html</link>
            <category>دل‎نوشته</category>
    
    <comments>http://suntisfoon.ir/index.php?/archives/98-unknown.html#comments</comments>
    <wfw:comment>http://suntisfoon.ir/wfwcomment.php?cid=98</wfw:comment>

    <slash:comments>17</slash:comments>
    <wfw:commentRss>http://suntisfoon.ir/rss.php?version=2.0&amp;type=comments&amp;cid=98</wfw:commentRss>
    

    <author>nospam@example.com (نرگس خرقاني)</author>
    <content:encoded>
    &lt;div&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Times New Roman;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-large;&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 51, 102);&quot;&gt;این بار ساخت یک فیلم مستند&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: medium;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
دفعه پیش که فیلم ساختم با مشکلاتی که سر کار پیش آمد مرتبا با خودم می گفتم این بار آخر است، توبه کردم دیگر فیلم نمی سازم. اما موقعی که کار به پایان رسید همه چیز فراموشم شد. انگار قرار نیست درس عبرت بگیرم! به هر حال فیلمسازی هم لذت خود را دارد و البته بسیار وسوسه انگیز است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
دوباره می خواهم فیلم بسازم. جریان هم از این قرار بود که پیگیر یک فیلمنامه که خودم به شخصه آن را خیلی دوست دارم، بودم، اما ناگهان متوجه شدم که برای همایش تصویر عاشورا فیلم هایی با موضوعیت مراسم محرم، مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی کار می کند و همین باعث شد که به فکر ساخت فیلم بیافتم. قبل از این تصمیم داشتم چند روزی تعطیلی که در پیش است را به مشهد بروم که این موضوع که پیش آمد  و من طرحی نوشتم که اتفاقا از آن طرح هایی است که روی آن اشراف دارم و هم از آن خوشم می آید و آن در ارتباط با شله مشهدی است. یک جورهایی توضیحی درباره این غذا و ارتباطش با ایام عزاداری. چند تا سوال هم در مورد این غذا دارم که خیلی دوست دارم سر ساخت این فیلم به آنها برسم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
طرحم در مرکز گسترش پذیرفته شد و به این ترتیب به غیر از مسافرت یک فیلم هم می سازم و یک کار مفید انجام می دهم. بماند که برای این کار هم فعلا مشکلات زیاد بوده است. یکی از مهمترین های آن دیر اعلام شدن نتایج از سوی مرکز گسترش و سرگردانی فیلمسازان بود. اگر بدانید امروز آنجا چه بلبشویی بود! &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: medium;&quot;&gt;اما من همچنان عبرت نخواهم گرفت چون بعد از این فکر ساخت فیلمی که ابتدا به آن اشاره کردم هستم و می خواهم حتما آن را بسازم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
امشب راهی هستم. تا همینجا فکر می کنم توضیح درباره فیلمم کافیست. نمی دانم با حجم کاری که در آنجا دارم امکان سر زدن به وبلاگم هست؟ به هر حال اگر نتوانستم سر بزنم تا هفته بعد خدانگهدار.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt; 
    </content:encoded>

    <pubDate>Wed, 23 Dec 2009 16:52:33 +0000</pubDate>
    <guid isPermaLink="false">http://suntisfoon.ir/index.php?/archives/98-guid.html</guid>
    
</item>
<item>
    <title>مهاجرت</title>
    <link>http://suntisfoon.ir/index.php?/archives/92-unknown.html</link>
            <category>دل‎نوشته</category>
    
    <comments>http://suntisfoon.ir/index.php?/archives/92-unknown.html#comments</comments>
    <wfw:comment>http://suntisfoon.ir/wfwcomment.php?cid=92</wfw:comment>

    <slash:comments>25</slash:comments>
    <wfw:commentRss>http://suntisfoon.ir/rss.php?version=2.0&amp;type=comments&amp;cid=92</wfw:commentRss>
    

    <author>nospam@example.com (نرگس خرقاني)</author>
    <content:encoded>
    &lt;div&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(51, 51, 153);&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Times New Roman;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-large;&quot;&gt;&lt;strong&gt;تصمیم کبری&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: medium;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
دیروز لاتاری ثبت نام کردم. دیگر عادت شده است که این وقت از سال من هم مثل میلیونها نفر در سراسر جهان در این قرعه کشی بزرگ که از سوی ینگه دنیا این آمریکای جهانخوار برگزار می شود شرکت کنم. تیری است در تاریکی، شاید یک بار هم که شده بزرگ ترین خوش شانسی ممکن نصیبم شد و بی دردسر رفتم آمریکا! هر چند که بعید می دانم چون هنوز آفتابه ای نیافتم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
یکی از دوستانم که خیلی زیادی آرمانگراست و از این لحاظ اوضاعش از من بدتر است می گفت این لاتاری توهین به جهان سومی هاست و خلاصه از این صحبت ها که آمریکایی ها فکر کردند چه خبر است که با این لاتاری به ما توهین می کنند که ما برای زندگی در کشورشان باید در یک قرعه کشی شرکت کنیم و خلاصه از این صحبت های ضد امپریالیستی که به نظرم دیگر دوره اش گذشته است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
همانها که دیروز کلی به این آمریکای جهانخوار بد و بی راه می گفتند حالا برای ویزای آمریکا سر و دست می شکنند. این آمریکای جهانخوار هم تشکیل شده است از میلیون ها مهاجر و تنها کله زردهای اروپایی در آن مملکت نیستند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
البته برای مهاجرت، لاتاری برایم فعلا یک دستگرمی است و مطمئنا تصمیمم خیلی جدی تر از این حرف هاست که به امید این چیزها بنشینم. رفتن به آمریکا که دیگر خیلی سخت شده است اما فکر کنم کانادا از همه جا برایم مناسب تر باشد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt; &lt;br /&gt;&lt;a href=&quot;http://suntisfoon.ir/index.php?/archives/92-unknown.html#extended&quot;&gt;ادامه مطلب &quot;مهاجرت&quot;&lt;/a&gt;
    </content:encoded>

    <pubDate>Wed, 25 Nov 2009 08:35:17 +0000</pubDate>
    <guid isPermaLink="false">http://suntisfoon.ir/index.php?/archives/92-guid.html</guid>
    
</item>
<item>
    <title>با 50 هزار تومان فیلم بسازید!!!</title>
    <link>http://suntisfoon.ir/index.php?/archives/91-50-!!!.html</link>
            <category>دل‎نوشته</category>
    
    <comments>http://suntisfoon.ir/index.php?/archives/91-50-!!!.html#comments</comments>
    <wfw:comment>http://suntisfoon.ir/wfwcomment.php?cid=91</wfw:comment>

    <slash:comments>24</slash:comments>
    <wfw:commentRss>http://suntisfoon.ir/rss.php?version=2.0&amp;type=comments&amp;cid=91</wfw:commentRss>
    

    <author>nospam@example.com (نرگس خرقاني)</author>
    <content:encoded>
    &lt;div&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 51, 102);&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Times New Roman;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-large;&quot;&gt;&lt;strong&gt;وعده هایی که عمل نشد و...&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: medium;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
خب، جشنواره ها تمام شد و الان پای کامپیوترم نشستم و مشغول تایپ. فردا اختتامیه جشنواره کوثر است. کاندیداها هم اعلام شدند. فیلم من جزء کاندیداها نیست. راستش از این موضوع به هیچ وجه ناراحت نیستم، فکر کنم برای شروع کار آن هم با آن شرایط و بودجه ای که من این فیلم را ساختم، همینکه به بخش مسابقه رسید خودش کلی کار بود و شاخ گاو را شکستم! بقیه اش چندان مهم نیست. این موضوع باعث شد که من با انرژی بیشتری کار فیلمسازی را پیگیر شوم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
ولی لازم است که به موضوع مهمی در اینجا اشاره کنم. بعید می دانم در بین فیلم های بخش مسابقه جشنواره کوثر فیلمی موجود باشد که 50 هزار تومان از جشنواره کوثر گرفته باشد و بعد در کاتالوگ نام این جشنواره به عنوان تهیه کننده پای فیلم خورده باشد! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
انصاف هم خوب چیزی است. مسئول بخش 135 ثانیه ای که خیلی هم به فیلمنامه های من لطف داشتند و همه فیلم نامه های خوب من رد را کردند و این یکی را هم با التماس من قبول کرد، قبل از شروع کار گفت که اگر فیلمت خوب بود بیشتر از این خواهی گرفت. خب، دوستان شما بگوئید فیلم خوب یعنی چه فیلمی؟ آیا فیلمی که به بخش مسابقه راه پیدا کرده است، فیلم بدی است؟ اگر چنین است پس در کل باید پذیرفت که جشنواره کوثر زیر سوال است که یک فیلم بد این امکان را پیدا کرده که به بخش مسابقه راه پیدا کند. البته این گفته مسئول این بخش بود و الا من چه کاره باشم که درباره سطح فیلم ها نظر دهم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
مسئول بخش 135 ثانیه ای که خیلی اصرار داشت بگوید فیلم من خوب نیست با لحنی به خواسته برحق من پاسخ گفت که ترجیح می دهم اینجا ننویسم. نه این پاسخ شوخی بود نه در شأن ایشان بود، نه لحنی بود که یک آقای محترم با یک خانم صحبت کند و دیگر چه عرض کنم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
اگر قرار به این بود که من از جیب خودم فیلم بسازم که فیلمنامه مورد علاقه خودم را می ساختم که صد در صد می توانست جزء کاندیداها باشد. اما فکر کردم واقعا فیلمم تهیه کننده دارد و باید طبق خواسته اش هر چه گفت قبول کنم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
از هزینه ساخت فیلم هم هر چه بنویسم کم نوشتم. به طور مثال من فقط 50 هزار تومان پول آژانس دادم دیگر حسابش را بکنید در مورد بقیه هزینه ها چیزی نمی گویم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
با دیگر فیلمسازان شرکت کننده هم که صحبت داشتم همه حداقل 200 هزار تومان گرفته بودند، برخی هم چند برابر من بودجه گرفتند و فیلمشان اصلا به بخش مسابقه نرسید! بیشتر از این دیگر توضیح نمی دهم فقط نمی دانم این بی انصافی چرا فقط در مورد من صورت گرفت!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
راستش گردن من از مو باریک تر پارتی هم که در این میان ندارم. بارها گفته ام که خدای من بزرگ است. گله ای از دیگر مسئولینی که در این جشنواره حضور دارند ندارم چون همه آنها دوستان و همکارانم در جشنواره تئاتر رضوی بودند. اما رفتار بد یک نفر می تواند کلیت یک گروه را زیر سوال ببرد. امشب من حرفم را در جشنواره گفتم. اگر طبق قول مسئول بخش 135 ثانیه ای عمل شد و بقیه هزینه ساخت فیلم من پرداخت شد که هیچ. در غیر این صورت من مانده 50 هزار تومان نیستم. نمی گویم خیلی پولدارم اما هنوز مناعت طبع در وجودم هست و خدا را از این لحاظ شاکرم. تنها راه این است که 50 هزار تومان را پس می دهم و خودم صاحب فیلم می شوم. در کل راضی نبودم که با این شرایط شخص یا ارگان دیگری تهیه کننده کارم باشد و می دانم از دید هر کس که به دین یا اخلاقیات پایبند است این درست نیست. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
می خواستم موضوع را رسانه ای کنم. امشب تا آخرین لحظه محمد تاجیک منتظر بود تا من OK را بدهم برای اینکه خبر را کار کند ولی راستش با توجه به اینکه مشکل من با شخص است، ترجیح دادم رسانه ای نشود چون من با کل جشنواره مشکلی نداشتم. هم در بخش انتخاب و هم در بخش داوری همه چیز منصفانه بود و فیلم های کاندیدا هم به نظر من حقشان بود و موقع تماشای فیلم ها هم همین ها را به عنوان فیلم های خوب پسندیدم. یعنی برخلاف خیلی از جشنواره ها که در این مورد حرف و حدیث زیاد است اما جشنواره کوثر به هیچ وجه چنین مشکلی نداشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
خوب هم می دانم که کسی مثل محمد خزائی دبیر جشنواره کوثر انسان بزرگواری است و همواره هم به این اذعان داشته ام و از کار کردن با ایشان نه تنها خرسندم بلکه مایه افتخارم هم هست که در گروه ایشان همکاری داشته باشم. تنها حرمت همشهری بودن نیست حرمت خیلی چیزهای دیگر هم هست اما ای کاش در بخش 135 ثانیه ای با توجه به تهیه کننده بودن جشنواره، نظارت بیشتری وجود می داشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
راستش نتوانستم در وبلاگم چیزی ننویسم هر چه باشد دل نوشته است. دوست داشتم که با خاطره ای خوش همه چیز تمام شود اما متأسفانه همیشه همه چیز آنطور که فکر می کنی نمی شود. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
دوستان، این هم از داستان فیلمسازی من. فکر کنم باید داستان این فیلم را به همینجا ختم کنم و از فردا به دنبال بودجه برای ساخت فیلم بعدی ام باشم. شاید هم ترجیحا بهتر باشد که با پول خودم فیلم بسازم که با 50 هزار تومان فیلمم تهیه کننده پیدا نکند!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;پی نوشت: &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style=&quot;font-size: medium;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma;&quot;&gt;مطلبم زیادی جدی بود آخرش با خودم گفتم کمی هم شوخی کرده باشم. در جشنواره فیلم کوتاه یکی از مهمان های سودانی به اسم دکتر زهیر ساتی که با او مصاحبه ای هم داشتم به من یک دستبند هدیه داد که از صنایع دستی سودان است. می گفت این دستبندها در سودان معروف است که شانس می آورد. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style=&quot;font-size: medium;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma;&quot;&gt;ظاهرا دکتر ساتی هم به بدشانسی من پی برده بود و قیافه ام تابلو است که خیلی بدشانسم! به همین دلیل بعید می دانم این دستبند برای من کارساز باشد. همان جریان آفتابه که قبلا اشاره کردم و کلی درباره اش داستان نوشتم در مورد من همچنان صادق است، حالا آفتابه سر از فیلمسازی هم در آورده است. خودتان را برای سری جدید آفتابه های دست نیافتنی آماده کنید! البته آفتابه مسی پیشکش پلاستیکی هم بود قبول است.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt; 
    </content:encoded>

    <pubDate>Fri, 20 Nov 2009 21:34:52 +0000</pubDate>
    <guid isPermaLink="false">http://suntisfoon.ir/index.php?/archives/91-guid.html</guid>
    
</item>
<item>
    <title>شرح چند ماجرا</title>
    <link>http://suntisfoon.ir/index.php?/archives/88-unknown.html</link>
            <category>دل‎نوشته</category>
    
    <comments>http://suntisfoon.ir/index.php?/archives/88-unknown.html#comments</comments>
    <wfw:comment>http://suntisfoon.ir/wfwcomment.php?cid=88</wfw:comment>

    <slash:comments>9</slash:comments>
    <wfw:commentRss>http://suntisfoon.ir/rss.php?version=2.0&amp;type=comments&amp;cid=88</wfw:commentRss>
    

    <author>nospam@example.com (نرگس خرقاني)</author>
    <content:encoded>
    &lt;div&gt;&lt;img alt=&quot;&quot; style=&quot;width: 255px; height: 402px;&quot; src=&quot;http://suntisfoon.ir/uploads/518-j.sunlight.jpg&quot; /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 51, 102);&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Times New Roman;&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-large;&quot;&gt;از رویا تا واقعیت و کارهای ستادی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: medium;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style=&quot;font-size: medium;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma;&quot;&gt;همانطور که قبلا هم اشاره کردم این روزها، روزهای جشنواره است و من هم پس از سه روز سرماخوردگی و در خانه افتادن از قافله عقب نماندم و در حال حاضر در ستاد جشنواره فیلم کوتاه تهران همکاری دارم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
در این پست می خواهم به همین موارد اشاره ای گذرا داشته باشم. شاید این پست آنقدرها منظم نباشد. به بزرگواری خودتان ببخشید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
1- به سرماخوردگی اشاره کردم که هنوز هم از آن خلاصی نیافته ام. هر چند که دیگر خانه نشینم نکرده است. 3 سال بود سرمای به این سختی نخورده بودم و حسابی جبران مافات شد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
اما اتفاق جالبی هم زمان با سرماخوردگی ام برایم پیش آمد که نمی دانم این رویا بود، خواب بود، تأثیر داروهای سرماخوردگی بود و یا تاثیر زیاد فکر کردن همراه با کتاب خواندن! هر چه بود آنقدرها هم بد نبود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
دومین شبی بود که درگیر سرماخوردگی بودم. شب پس از خوردن داروها مشغول خواندن کتاب شدم. کتاب &amp;quot;چراغ ها را من خاموش می کنم&amp;quot; نوشته زویا پیرزاد. توصیه می کنم این کتاب را اگر نخوانده اید حتما بخوانید. بعد از مدتها با یک رمان حسابی همراه شدم. البته تا حدی هم آشنایی ام با اصطلاحات خاص جنوبی خصوصا خوزستان باعث شد که از این کتاب لذت ببرم. اگر منطقه بریم و بوارده آبادان را ندیدم یا سینما تاج این شهر و باشگاه گلستانش نرفته ام اما آنقدر درباره اش شنیده ام که گاهی فکر می کنم من هم در دهه 50 آبادان بوده ام!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
همراه با خواندن این کتاب خوابم گرفت. در همان حین به یک سری چیزهای دیگر فکر می کردم. مثلا پاسارگاد و مقبره کوروش که هنوز در وبلاگم چیزی درباره روز بزرگداشت کوروش ننوشته ام و یا چند کتاب تاریخی که درباره روسیه خوانده ام. در همین حال خوابم برد. چند ساعت بعد از تب و لرز شدید بیدار شدم، ساعت نزدیک 5 صبح بود. راستش دلم نیامد کسی را بیدار کنم و ترجیح دادم که خودم به فکر درمان خودم باشم. هر چیزی که فکرش را می کردم حالم را خوب می کند و دستم آمد، خوردم! زیاد فکرم کار نمی کرد. از نان همراه با کره و عسل گرفته تا خیار و دلتسر خنک، چای داغ و البته قرص و دوا! در همان حین در فکر همان چیزهایی بودم که شب قبل به آنها فکر می کردم. هوا روشن شده بود و من یا احساس تب می کردم و یا احساس لرز. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt; &lt;br /&gt;&lt;a href=&quot;http://suntisfoon.ir/index.php?/archives/88-unknown.html#extended&quot;&gt;ادامه مطلب &quot;شرح چند ماجرا&quot;&lt;/a&gt;
    </content:encoded>

    <pubDate>Wed, 04 Nov 2009 11:39:17 +0000</pubDate>
    <guid isPermaLink="false">http://suntisfoon.ir/index.php?/archives/88-guid.html</guid>
    
</item>
<item>
    <title>باز هم گناه زن بودن!</title>
    <link>http://suntisfoon.ir/index.php?/archives/84-!.html</link>
            <category>دل‎نوشته</category>
    
    <comments>http://suntisfoon.ir/index.php?/archives/84-!.html#comments</comments>
    <wfw:comment>http://suntisfoon.ir/wfwcomment.php?cid=84</wfw:comment>

    <slash:comments>9</slash:comments>
    <wfw:commentRss>http://suntisfoon.ir/rss.php?version=2.0&amp;type=comments&amp;cid=84</wfw:commentRss>
    

    <author>nospam@example.com (نرگس خرقاني)</author>
    <content:encoded>
    &lt;div&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Times New Roman;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: x-large;&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 51, 102);&quot;&gt;امروز گریستم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: medium;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
راستش اصلا قصد نوشتن نداشتم. اما فقط می خواهم بنویسم شاید سبک شوم شاید این دلنوشته مرحم دردهای من باشد. در تیتر نوشتم امروز گریستم. بله از ته دل گریستم. به حال خودم و همه زنان و دخترانی که حال و روز من را دارند. شاید برخی باز هم از من ایراد بگیرند که بزرگ نمایی می کنم. اما باید جای من باشید تا بدانید. باید زن باشید تا بدانید. واقعا گناه زن بودن چیست؟ من کجای این معادله قرار دارم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
آنقدر حالم بد است که فکر می کنم بوی تعفن از همه جا می آید، کثافت همه جا را گرفته، پاکی در این آشفته بازار یک شوخی احمقانه است. هر جا می نگرم همان پیرمرد خنزر پنزری بوف کور را می بینیم و جسدهای متعفن کرم زده، نگاه های شهوت آلود، نگاه های هرزه، موجودات هرزه با نام آدمیزاد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
کاش من هم یک کرگدن می شدم، مثل همه کرگدن هایی که اطرافم می بینم. نمی خواهم این را بگویم اما از به دنیا آمدنم پشیمانم. کاش در تولد هم اختیار بود، اگر بود هیچ وقت آمدن به این دنیای متعفن و هرزه را انتخاب نمی کردم. بهای پاک ماندن چه قدر است؟ من تاوان چه را پس می دهم؟ می خواهم بروم به یک جای دور. نمی دانم کجا فقط جایی باشد که هیچ کس نباشد، دیگر حتی از سایه خودم حالم بد می شود. خدایا به تو پناه می برم، خدایا به تو پناه می برم، خدایا ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt; 
    </content:encoded>

    <pubDate>Tue, 13 Oct 2009 23:39:38 +0100</pubDate>
    <guid isPermaLink="false">http://suntisfoon.ir/index.php?/archives/84-guid.html</guid>
    
</item>

</channel>
</rss>